English فارسی
صفحه اصلي|خبرنامه|تصاوير|بايگاني|نقشه سايت|

تماس با ما
جمعه:19:شهريور:1389 / Friday:10:9:2010 / الجمعة:1:شوال:1431
نقد جهانشهری و سکولاریسم ذهنی
۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

نقد جهانشهری و سکولاریسم ذهنی

(بخش دوم نجوائی با روشنفکر جهانشهری)

محسن کدیور

دوست گرامی دکتر حمید دباشی در مقاله اخیر خود "جنبش سبز بازگشت فرهنگ جهانشهری ماست" از برخی آراء اینجانب انتقاد کرده است. از ایشان صمیمانه سپاسگزارم. این مقال پاسخ به وی از طریق تحلیل انتقادی برخی مدعیات ایشان است. از لابلای مقاله جناب دباشی مدعیات سه گانه ای قابل استخراج است: اول: نفی همزمان روشنفکری دینی و سکولار، دوم: روشنفکری دینی ملازم و عامل تقویت جمهوری اسلامی، و بالاخره سوم: اتهام هستی شناسی ذات النفسی و اصالت الماهوی به نگارنده در نقدم بر "الهیات شکنجه" جناب نیکفر. در بخش اول مدعای اول و دوم ایشان ضمن چهار بحث بررسی شد. بخش دوم و آخر مقاله به ارزیابی مدعای سوم وی اختصاص دارد. این بخش مشتمل بر سه بحث است.

مدعای سوم دکتر دباشی

کدیور در پاسخ به نیکفر به هستی شناسی ذات النفسی و ماهوی مبتلی شده، خود را مسئول دفاع از کلیت دین به عنوان مفهومی انتزاعی قلمداد می کند و دعوا را بین نزاع بین دین و بی دینی فرض می کند. حد واسط مواقف نیکفر و کدیور قائل بودن به اصالت الوجودی بودن پدیده دین است. هر چند من (دباشی) با اصل مقصود نیکفر موافقم و خودم را هم مشرب سیاسی نیکفر می دانم. کدیور با استحاله چه بسا ناخودآگاهانه پدیدارشناسی انتخابی نیکفر به هستی شناسی ای مبتنی بر اصالت الماهیه غلتیده است.

کدیور و دیگر فقیهان مترقی و شجاع توضیح دهند که تکلیف ما مردم با مفهوم قرون وسطائی، بلکه بدوی و جاهلی "محاربه با خدا" چیست؟ ولی به راستی با چه مجوزی کسی می تواند خودش را وکیل و ولی و صدا و منتقم خداوند متعال تلقی کند و تصمیم بگیرد کدام از ما با ذات اقدس الهی او در جنگ بوده ایم؟

من به شخصه سر سوزنی شک در صداقت آقای کدیور که برای همه ما آینده ای دموکراتیک آرزو می کند ندارم. همچنانکه سر سوزنی هم شک ندارم که از دل همین حسن نیت ایشان سی سال دیگر چه بسا آیت الله خامنه ای یا حسین شریعتمداری و یا ملا عمر و یا اسامه بن لادن دیگری سر دربیاورد.

پنج. اتهام ابتلا به هستی شناسی ذات النفسی

آنچه من در نقد دکتر محمدرضا نیکفر بر زبان رانده ام به این قرار است: «نکته کانونی فسادِ جمهوری اسلامی استبداد دینی است نه اصل دین. دعوای امروز ایران، دعوای این مرحله، دعوای دین و بی‌دینی نیست. کسانی می‌خواهند میان دعوا نرخ تعیین کنند که این نظام فاسد شده‌است پس دین‌داری غلط است. اینکه ما بیاییم ذکر بکنیم که الاهیات اسلامی برابر با "الاهیات شکنجه" است، و اسلام حقیقی در سلول‌های اوین قابل‌دسترسی است، و "تجربه‌دینی" توسط بازپرس‌های جمهوری اسلامی القا می‌شود. اگر بخواهیم این‌گونه از تلقی را در جامعه تسری بدهیم، معنایش چه می‌شود؟ می‌شود اینکه بگوییم آهای مسلمان‌ها! اشکال اصلی در دین‌داری شماست و راه رهایی در رها کردن دین است. خدا و پیامبر را به کناری بنهید، رستگار می‌شوید! انگار ما فراموش کرده‌ایم؛ آیا در ایرانِ پیش از انقلاب استبداد سکولار برقرار نبود؟ همه‌اشکالات فقط از اسلام بود که بر صحنه آمد؟ آیا صدام حسین مصداق اسلام بود که این‌شکل خشن استبداد را در همسایگی ایران برقرار کرد؟ آیا سکولاریسم در همه‌دنیا برابر دموکراسی بوده است؟ و دین‌داری در طول تاریخ برابر استبداد بوده است؟ کجا ما این دو فرضیه را اثبات کرده‌ایم؟ آیا همه‌رژیم‌های فاشیست رژیم‌های دینی بوده‌اند؟ این شعرها را بر چه مبنائی سروده اید؟ کجا این فرمول‌ها را اثبات کرده‌اید؟ نه تلازمی بین سکولاریسم و دموکراسی است، نه لزومی بین دین‌داری و استبداد است. آن‌ها که چنین تلازم بی دلیلی را ادعا می کنند، شیپور را از سر گشادش می‌نوازند. الان در ایران دعوای بین دین‌داری و بی‌دینی نیست. مسئله‌اصلی ایران مسئله‌استبداد است، نشانی غلط ندهید. می‌خواهند بگویند جنبش سبز جنبش سکولارها علیه دین‌داران است. نماد دین‌داری جمهوری اسلامی است و نماد بی‌دینی معترضان به جمهوری اسلامی!» (8)

دکتر دباشی در تفسیر سخن من چند خطا مرتکب شده است:

خطای اول:

وی به من نسبت داده است که در بحث فوق من نزاع را بین دین و بی دینی فرض کرده ام. حال آنکه من دو بار تصریح کرده ام: بار اول «دعوای امروز ایران، دعوای این مرحله، دعوای دین و بی‌دینی نیست». بار دوم«الان در ایران دعوای بین دین‌داری و بی‌دینی نیست. مسئله‌اصلی ایران مسئله‌استبداد است، نشانی غلط ندهید». راستی از این صریح تر می شود؟ تبدیل "نیست" در کلام من به "است" چه معنائی دارد؟ من در نقد چنین نزاعی استدلال کرده ام. گفته ام آنها که نزاع بین استبداد دینی و معترضان حق جو و آزادی خواه ایرانی را به نزاع بین اسلام (معادل جمهوری اسلامی و اوین و کهریزک) و سکولاریسم ذهنی (به روایت امثال آقای نیکفر) تحویل می کنند، کاملا اشتباه می کنند. آیا دکتر دباشی حاقّ سخن مرا درک کرده است؟

خطای دوم:

دکتر دباشی همچون دکتر نیکفر به من نسبت داده است که من "خود را مسئول دفاع از کلیت دین به عنوان مفهومی انتزاعی" قلمداد می کنم. راستی از کجای سخنان من چنین برداشتی می شود؟ اگر منظور از "دفاع از کلیت دین" دفاع از دین جامعه شناختی و آنچه بنام دین در طول تاریخ انجام گرفته از جمله عملکرد ظالمانه حاکمان جمهوری اسلامی باشد، که خود را عین اسلام می دانند و مخالفت با خود را مخالفت با خدا و پیامبر و ائمه می شمارند، که خطائی آشکار است. برعکس من معتقدم عملکرد جائرانه بنام اسلام نه تنها قابل دفاع نیست بلکه نقد آن وظیفه دینی و اخلاقی است. این قرائت خشن، متکبرانه و جاهلانه از اسلام خود را عین اسلام معرفی می کند، سکولارهای ذهنی هم در این مورد دقیقا همین حرف را می زنند.

مدعای آقای محمدرضا نیکفر با ادعای آقای محمدتقی مصباح یزدی در این مورد هیچ فرقی ندارد. هر دو می گویند اسلام یکی بیشتر نیست و آن همین است که جمهوری اسلامی نمایندگی می کند. آقای مصباح یزدی (به نمایندگی استبداد دینی) شش دانگ از کلیت این اسلام محقق شده دفاع می کند و آقای نیکفر (به نمایندگی از سکولاریسم ذهنی) به کلیت این اسلام که واقعیتی جز شکنجه و کهریزک ندارد حمله می کند. این وسط من چکاره ام؟ من مدعیم که این برداشت سبعانه از اسلام یک واقعیت است، به این معنی که قائلانش مسلمانند، اما اولا از دیدگاه جمع قابل توجهی از دیگر مسلمانان این برداشت خطاست و سوء فهم از قرآن و سنت پیامبر و سیره ائمه محسوب می شود. ثانیا برداشت دیگری از اسلام بنام "اسلام رحمانی" در دست است که هیچیک از اشکالات یاد شده به آن وارد نیست. این برداشت هم سابقه تاریخی دارد هم شواهد متعدد در منابع اصیل اسلامی.

حال اگر دین ناباوری همچون جناب نیکفر بفرماید اسلام منحصرا همان است که مرحوم شیخ فضل الله نوری و آقایان مصباح یزدی و سید علی خامنه ای می گویند و عمل می کنند، ادعائی بی پایه کرده است. سخن من این است که جمهوری اسلامی واقعا موجود حاصل خطائی عمیق در فهم اسلام است، همچنانکه تاریخ دموکراسی هم فاشیسم و نازیسم را دارد که خطاهای عمیقی در فهم دموکراسی بوده اند. سکولار ذهنی همچون دکتر نیکفر مدعی است که آنچه واقع شده عین اسلام است. اسلام یعنی همین و اسلام همانند دیگر ادیان ذاتا خطا هستند. اکنون باید از دکتر دباشی پرسید شما کجای این دعوا ایستاده اید؟ و چرا بدون دقت کافی نسبت ناروا می دهید؟

خطای سوم:

دکتر دباشی مرا متهم می کند که در پاسخ جناب نیکفر به "هستی شناسی ذات النفسی و ماهوی" مبتلی شده ام. وی خود را حد وسط من و آقای نیکفر قائل به "اصالت الوجودی بودن پدیده دین" معرفی می کند. خداوند مرا از این بیماری ذات النفسی که ظاهرا چیزی شبیه مرض ذات الریه باشد شفا عنایت فرماید! مراد دکتر دباشی از این کلمات ثقیل (به قول خودش "من درآوردی") چیست؟

تقریر اول:

از آنجا که وی در تاریخ فلسفه اسلامی دستی دارد (9) و در مصاحبه اخیرش (10) در خصوص حکمت متعالیه و ملاصدرا هم سخن رانده، نخستین احتمال این است که ایشان در فضای حکمت متعالیه صدرائی چنین استنتاجی کرده باشد.

در این صورت واقعیتی بنام دین، وجودی دارد و ماهیتی. برخی همانند کدیور به اصالت الماهیه قائلند و ذات دین را در خارج اصیل می دانند. این می شود هستی شناسی ذات النفسی و اصالت ماهیتی. اما برخی دیگر همانند جناب دباشی به پیروی از ملاصدرا ماهیت دین را امری اعتباری دانسته به اصالت وجود دین باور دارند. بر این اساس دین فاقد ماهیت محصَّل خارجی است. ماهیت امری ذهنی و انتزاعی است. آنچه در خارج است وجود دین است و همه آثار منتظره ناشی از وجود دین است نه ماهیت آن. در فلسفه صدرائی وجود هم که امری سیّال است. نتیجه آنکه از هر مرتبه وجودِ دین ماهیتی انتزاع می شود نه اینکه دین ماهیتی ثابت و یکسان داشته باشد. کسی که به اصالت الماهیة قائل است برای دین ماهیت ثابتی قائل است و همه نتایج مترتب بر دین را ناشی از این ماهیت دانسته که در طول زمان تغییر نمی کند.

دکتر دباشی اگر چنین تلقی از این اصالت وجود و اصالت ماهیت یا ذات النفس دانستن پدیده دین دارد، از بنیاد بر خطاست. زیرا اولا: این بنده که نزدیک دو دهه است به مباحثه حکمت متعالیه مشغولم اصالت وجودی هستم و بر بطلان اصالت ماهیت کتاب و رساله نوشته ام. (11) نسبت اصالت الماهوی به صاحب این قلم ناشی از بی اطلاعی از آثار یادشده است. بعلاوه در این موضع خاص طبق کدام دلیل چنین نسبتی به صاحب این قلم داده شده است؟ ثانیا و از همه مهمتر مَقسَم وجود و ماهیت در حکمت متعالیه موجودات حقیقی (همان اموری که در فلسفه اولی و متافیزیک مورد بحث قرار می گیرند) هستند نه امور اعتباری (امور فاقد مابه ازای عینی، مفاهیم ارزشی از قبیل مفاهیم اخلاقی و حقوقی، وهمیات).

دین از جمله موجودات حقیقی (معقولات اولی) نیست تا وجود و ماهیت داشته باشد. بر این اساس تطبیق نزاع اصالت وجود و اصالت ماهیت بر "دین" از پایه نادرست و ناشی از عدم اطلاع کافی از مبانی این مسئله بنیادی فلسفی است. هر چیزی وجود و ماهیت ندارد تا نزاع اصالت وجود یا ماهیت را در آن جاری کنیم. دین ذات و ماهیت ندارد تا کدیور به اصالت ماهیت و هستی شناسی ذات النفسی دین متهم شود و دکتر دباشی عزیز به اصالت الوجودی بودن پدیده دین مباهات کند.

تقریر دوم:

اما اگر مراد دکتر دباشی از ذات النفس و ماهوی بودن دین نگاه ذات گرایانه (essential) به آن است و مرادش از اصالت الوجودی بودن پدیده دین نگاه وجودی (existential) به آن است. این دو رویکرد مقابل یکدیگرند و هر یک قائلان مهمی در تاریخ فلسفه بویژه در سده اخیر دارند. استفاده از تقابل ذات گرایانه (essentialism) و وجودی (existentialism) در این بحث از تلقی قبلی موجه تر است، هر چند تعابیر اصالت الوجودی و اصالت الماهوی چندان مناسب نیستند. در این صورت تقریر مدعیات وی چنین می شود: کدیور در دین پژوهی ذات گراست و دکتر دباشی اگزیستانسیالیست و وجودی است.

اشکالات ادعای جناب دباشی با این تقریر به این شرح است: اولا، ایشان چگونه احراز کرده اند نگارنده ذات گراست؟ اگر مستند سخن می گفتند نقد مستندات ایشان کار را آسان می کرد. نقد قرائتی از اسلام و آنرا ناصحیح ارزیابی کردن و دفاع از قرائت دیگر چگونه سر از ذات گرائی در می آورد؟ امکان فهمهای متفاوت از یک پدیده/متن و امکان غلط دانستن برخی از آنها و برتری بعضی بر بعضی دیگر هرگز به معنای ذات گرائی نیست. این گزاره ها از طرق دیگر فلسفی قابل تحصیل است بی آنکه به ورطه ذات گرائی سقوط کنیم. به هر حال این نسبت نادرست است.

ثانیا، کسانی که اسلام را معادل عملکرد جمهوری اسلامی می دانند، و عملا هر برداشت و قرائت دیگری از اسلام را برنمی تابند، به ذات گرائی اشبه و اقربند تا منتقدان جمهوری اسلامی از منظر تعالیم اسلامی. پژوهشگر جوان داریوش محمدپور(12) حق دارد الهیات شکنجه آقای نیکفر را نمونه یک کار تمام عیار ذات گرایانه بنامد.اینگونه ذات گرائی همراه با تعمیمهای فرازمانی فرامکانی بر اساس استقرای ناقص بویژه با "اپوخه" نکردن (به حالت "تعلیق" درنیاوردن پیش فرضها) و تحمیل پیش فرضهای آزمون نشده و ناصواب بر تمام مدعیات، از تعالیم هوسرل بسیار دور است.

دکتر دباشی در ابتلای به این ذات گرائی دست کمی از جناب نیکفر ندارد. او روشنفکران دینی را از بابت اینکه «ذات مصنوع "اسلامی" صرف جمهوری اسلامی را عمیق تر اسلامی کردند» و آنرا «هم ذات فرهنگ سیاسی به گروگان گرفته شده» ایشان یعنی فرهنگی جهانشهری کرده اند، شماتت می کند. او اسلام جمهوری اسلامی را به این دلیل نقد می کند که «در ذاتش در این اعمال زور صرفا "اسلامی فقهی" است». دباشی به «ذات خلاق فرهنگ ها» باور دارد. اگر دکتر دباشی یک بار دیگر مقاله خود را مطالعه کند، و به مدلول همین جملات مورد اشاره توجه کند در می یابد که ندانسته ذات گرا است و چیزی را به دیگران نسبت داده که خود اولی به آن است.

شش. محاربه همان تروریسم است

دکتر دباشی از من سؤالی شرعی پرسیده است که تکلیف مردم با مفهوم "محاربه با خدا" چیست؟ و چگونه کسی می تواند احراز کند که ما با خدای او در جنگ بوده ایم؟ سؤالی بجاست. در ده سال اخیر من بیش از پنج بار بحث "محاربه" را تشریح کرده ام(13) که ظاهرا از دید دکتر دباشی عزیز مخفی مانده است. در اینجا به اختصار به نکات اصلی اشاره آنها می کنم و می گذرم.

در متون معتبر اسلامی محارب كسي است كه عليه امنيت مردم (نه حكومت) به‌شكل مسلحانه اقدام كند، به زبان امروزی راهزنها، گانگسترها، تروريست‌ها و دزدهاي سر گردنه محارب محسوب می شوند. قرآن محارب را کسی دانسته است که به جنگ خدا و رسول برخيزد. به اجماع علمای اسلام محاربه با خدا و رسول يعني سلب امنيت از جامعه به شکل مسلحانه با زور و ارعاب. چیزی شبیه اقدام علیه امنیت ملی در جهان مدرن. اقدام مسلحانه تشکیلاتی به قصد براندازی محاربه نیست، "بغی" است. بعلاوه شرعا هر محاربه و فساد فی الارض مجوز اعدام نیست. محاربه و افساد فی الارض شامل حوزه فرهنگ و اندیشه نمی شود. عناوین شرعی محاربه، بغی و افساد یقینا بر فعالیتهای سیاسی مسالمت آمیز قابل انطباق نیست.

محاربه قیود شرعی دقیق دارد وهیچ کدام از قیود آن در مورد اعضای جنبش سبز ومعترضین مسالمت جوی ایرانی قابل انطباق نیست. معترضین سبز در ایران دست به سلاح نبرده اند و سلب امنیت نکرده اند، پس محارب نیستند وبر عکس محارب آن مأموران وفرماندهانی هستند که شهروندان بی دفاع را در تظاهرات مسالمت آمیز خیابانی کشته اند. آنها که در زندان کهریزک معترضان بی گناه را شکنجه کرده اند و با سلاح ارعاب کرده اند به صدق محارب مستحقند. جمهوری اسلامی بر مخالفانش نام محارب می گذارد، زمامداران استبداد دینی اگر سواد فقهی داشتند می دانستند که محارب خودشان هستند ونه شهروندان معترض. محارب مجرم سیاسی نیست، آن چیزی که در قانون مجازات اسلامی نوشته است، به لحاظ فقهی و حقوقی کاملا غلط است. محاربه جرمی علیه مردم است ونه علیه حکومت. این حکومت مخالف خود را در درجه اول متهم می کند که عضو فلان سازمان تروریستی، یا سلطنت طلب یا بهایی است، بسیار خوب، مگر اینها حقوق شهروندی ندارند؟

فکر می کنم اگر دباشی عزیز فرصت کند که تفصیل این مطالب - که به زبانی عمومی تشریح شده - را مطالعه کند، در خواهد یافت که مفهوم محاربه با خدا و رسول «مفهوم قرون وسطائی، بلکه بدوی و جاهلی» نیست، مردم باید تکلیف خود را با جاهلانی که برخلاف مسلّماتِ همین اسلام فقاهتی و شریعت سنتیِ مورد ادعای حاکمان، منتقدان خود را محارب قلمداد می کنند، مشخص کنند. آنچه قرون وسطائی، بدوی و جاهلی است فهم زمامداران و قاضیان جمهوری اسلامی است. با چنین فهم مرتجعانه ای هر قانونی ولو مترقی راه به جائی نخواهد برد.

اگر دکتر دباشی نیم نگاهی به چهار کتاب منتشر شده من در دهه هفتاد(14) می انداخت در می یافت که همه کوشش صاحب این قلم این بوده است که اثبات کنم حتی بر اساس همین فقه سنتیِ مورد ادعای حکومت، خدا و رسول و امام، در حوزه سیاسی خلیفه و جانشین ندارند، و هر زمامداری که منتقدش را به محاربه با ذات اقدس الهی متهم می کند شیادی است که برای حفظ قدرت دنیویش از کیسه دین خرج می کند. بسیاری از فقیهان سنتی فتوی به تعطیل اجرای حدود در عصر غیبت داده اند، از محقق حلی تا میرزای قمی. فقه سنتی در قضیه جان و مال و ناموس و آبروی مردم بسیار سخت گیر است. این دست و دل بازی و ارزان انگاشتن جان و خون مردم تنها از کسانی بر می آید که از این جزئیات شرعی بی اطلاعند، یا احیانا چرب و شیرین قدرت کوره سوادشان را به بوته فراموشی سپرده است.

مفهوم محاربه مورد سوء استفاده زمامداران متظاهر به شریعت در ایران شبیه مفهوم اقدام علیه امنیت ملی است که در آمریکا از آن گوانتانامو در می آید و قبح شکنجه و شنود نیز در آن نادیده گرفته می شود. اگر ظلمی بنام مقوله ای صورت می گیرد، اصل ظلم را باید نشانه رفت نه مقوله را. سوء استفاده از اقدام علیه امنیت ملی باعث نمی شود اصل آن را نفی کنیم.

هفت. تضمین حقوقی عدم انحراف افراد، قانون و نظارت است

دکتر دباشی بربنده منت گذاشته نوشته است: "سر سوزنی شک ندارم که از دل همین حسن نیت ایشان سی سال دیگر چه بسا آیت الله خامنه ای یا حسین شریعتمداری و یا ملا عمر و یا اسامه بن لادن دیگری سر دربیاورد." از اینکه ایشان مرا به حسن نیت آرزوی دموکراتیک تصدیق کرده اند، باید از ایشان تشکر کرد. بیشک آرزو هم کم چیزی نیست. البته وقتی کسی به چیزی سرسوزنی شک ندارد، دیگر با "چه بسا" نمی تواند یقین خود را مخدوش سازد. آیا وقتی کسی به چیزی قطع و جزم دارد، از ارائه دلیل برای اقناع دیگران بی نیاز است؟ درست همانند قضات محترم دادگاههای جمهوری اسلامی که مستندشان برای مجرم بودن مخالفان حکومت"علم قاضی" است، وقتی اعتراض می کنی که با چه دلیل و مستندی؟ پاسخ می شنوی که قاضی موظف نیست برای به علم و قطع رسیدنش به متهم توضیح دهد از چه طریقی رفته، مهم این است که به علم رسیده است. (15) استاد دباشی برای این مدعای شگرف خود دلیلی اقامه نفرموده اند.

تنها وجه شبهِ مُشَبَّه (روشنفکر مسلمان البته به زعم ایشان) با مُشَبَّه به (بنیادگرایان مسلمان/اسلام گرایان) مسلمان بودن دو طرف است. یعنی اسلام، روشنفکر و بنیادگرا ندارد؛ پایان کار روشنفکر مسلمان بدون شک طالبان و استبداد دینی است. دُم خروس "ذات اسلام" مورد اشاره جناب نیکفر پَرکلاه جهانشهری جناب دباشی است. حالا چرا پس از سی سال؟ نه کمتر و نه بیشتر؟ یحتمل از "بسی رنج بردم در این سال سی" مرحوم فردوسی!

اینکه چرا سکولارهای عینی دین ناباور یا سکولارهای ذهنی محال است سرنوشتی همانند پُل پُت و استالین و صدام و محمدرضا پهلوی و موسولینی و هیتلر داشته باشند، و تنها روشنفکران مسلمان هستند که بدون شک سرنوشتشان به آقایان خامنه ای و شریعتمداری و ملاعمر و اسامه بن لادن می انجامد، توضیحش بر ذمه جناب دباشی.

اما پاسخ اصلی من به مدعای شگرف دکتر دباشی این است که این تضمین درباره هیچ انسانی نیست، در فلسفه سیاسی مدرن بجای اتکا به خصوصیات شخصی افراد، قانون را به گونه ای می نویسند که امکان دیکتاتور شدن هیچکس با هر عقیده ای نباشد. نظارت افکار عمومی و مطبوعات آزاد بهترین ضمانت اجرائی این مهم است. در ادبیات دینی امر به معروف و نهی از منکر و فریضه نصیحت به حکام چنین کارکردی دارد که نهادینه کردنش می شود نظارت قانونی.

از جناب دباشی انتظار است که با تفحص کامل در آراء نگارنده توضیح دهند از کدام باور این قلم چنین نتیجه شگفتی بدست می آید. اگر اشکال صرفا ناشی از مسلمانی من است، در این صورت بین جهانشهری جناب دباشی با سکولاریسم ذهنی آقای نیکفر هیچ تفاوت اساسی نیست. البته دکتر دباشی چندین بار هم نظری خود را با آقای نیکفر در همین مقاله اعلام کرده است.

سخن پایانی

اندیشه جهانشهری برای اثبات خود نیازی به نفی دیگران ندارد. لازم نیست برای رعایت حقوق شهروندی و استقرار دموکراسی هویت فکری دیگران را تخطئه کنیم. من حق دارم با حفظ هویت اسلامی ام برای ارتقای کشورمان و برقراری آزادی، عدالت، دموکراسی و حقوق بشر کوشش کنم، آنچنانکه شمای جهانشهری، دین ناباوران سکولارِ عینی و سکولارهای ذهنی هم حق دارند چنین کنند. در نهایت این ملت ایران است که در همه پرسی در پیشِ رو نظم نوین آینده کشورمان را برخواهد گزید.

همچنانکه سکولارهای دین ناباور حق دارند تنوعشان در نظر گرفته شود و مواضع پرانتقاد سکولارهای ذهنی و آته ایستهای رادیکال به حساب کل سکولارها گذاشته نشود؛ هکذا اسلام را معادل استبداد دینیِ جمهوری اسلامی و طالبانی گری و بنیادگرائی معرفی کردن، کاری غیرعلمی، تمامت خواهانه و بی انصافی است. هژمونی ظالمانه عالم مجازی برعلیه روشنفکران مسلمان و اسلام رحمانی علاوه بر ضعف شدید فلسفی و تزلزل پایه های نظری، هیچ تناسبی با واقعیت داخل ایران ندارد. در این باره بیشتر خواهم نوشت.

باب این گفتگو مفتوح است. پیشاپیش به آنها که بر سخنان من انتقادی دارند و قلم بدست می گیرند خوشامد می گویم. گام اول شکستنِ این جوِ مسمومِ مجازی (که عکس العملی به جوِ مسمومِ حقیقیِ داخلِ ایران است و با یکدیگر سنخیت متناظر دارند) گفتگو و فهم متقابل است. از دوست عزیز جناب آقای دکتر حمید دباشی که باعث این گفتگو شد، صمیمانه سپاسگزارم.

30 اردیبهشت 1388

یادداشتها:

8. سخنرانی " ضرورتهای نخستین مرحله جنبش سبز" ، 9 آبان 88، دانشگاه نورث وسترن، شیکاگو.

9. به شهادت این پنج مقاله: درباره میرداماد (در تاریخ فلسفه اسلامی لیمن- نصر و دائرة المعارف فلسفی راتلج)، درباره خواجه نصیرالدین طوسی (در تاریخ فلسفه اسلامی لیمن- نصر و مطالعاتی در تاریخ و تفکر اسماعیلیان ویرایش دفتری) و درباره دانشنامه علائی (در ایرانیکا). http://www.hamiddabashi.com/articles.shtml

10. اگر ملاصدرا زنده بود از اوین سر در می آورد، گفتگوئی با حمید دباشی، روزآنلاین، 15 اردیبهشت 1389

11. کتاب دفتر عقل (1377)، مقدمه تحلیلی مجموعه سه جلدی مصنفات حکیم مؤسس آقاعلی مدرس طهرانی (1378)، رساله تحلیل انتقادی آراء ابتکاری آقا علی مدرس طهرانی (1378).

12. داریوش محمدپور، در پرده‌ی پندار، نقد مصاحبه‌ی مهدی خلجی با محمدرضا نيکفر، جرس، 6 بهمن 1388. آقای محمدپور ویرایش نخست این مقاله را مطالعه کرد و مرا از نکته سنجی های سودمندش مطلع ساخت. از وی صمیمانه تشکر می کنم.

13. "حقوق مخالف سیاسی در جامعه دینی" (مجله آفتاب، اردیبهشت 1380)، "حقوق شرعی مخالف سیاسی و احکام فقهی بغی، محاربه و افساد" (بهار 1380، کتاب دیدگاههای آیت الله العظمی منتظری) این دو مطلب در کتاب حق الناس، اسلام و حقوق بشر در سال 1387 منتشر شد و در نمایشگاه کتاب امسال تهران جمع آوری شد! خطبه های نماز جمعه نیویورک (29 خرداد 1388)؛ "محارب نیستیم، به استبداد و ظلم معترضیم": سخنرانی 19 دی 88 در ویرجینیا؛ "دهه فجر سی و یکم و اعدام مخالف": سخنرانی 15 بهمن 88 (دانشگاه واترلو).

14. نظریه های دولت در فقه شیعه (1376)، حکومت ولائی (1377)، بهای آزادی (1378)، دغدغه های حکومت دینی (1379)

15. از تجارب شخصی نگارنده در اردیبهشت 1378 در دادگاه غیرقانونی ویژه روحانیت

موارد مرتبطارسال مطلب به دوستانچاپ

 

آخرين اصلاحات: سه شنبه 16 شهريور 1389 زمان: 04:40 به ساعت رسمی | مجموع بازديدکنندگان :1372342 بازديد کنندگان امروز :815
| صفحه اصلي | خبرنامه | تصاوير | بايگاني | نقشه سايت |